دلنوشته اول ( بابک )
گاه در زندگی روزهایی هستند با اینکه
همه چی داری کمبودی نیس و دور و اطرافت پر از آدم و دوستان
زیادیست اما انگار چیزی کم است انگار شادی ات کامل نیست هوا ابری و سیاه است میان آنهمه آدم اطرافت و میان آن هیاهو صدای شوخیها خنده ها و حرفها سکوتی ترسناک و سیاه وجودت را فرا میگیرد گویی در دنیافقط تویی و تو .تنهایی و سکوت.بادی آرام میوزد و ابرهارا کمی جابجامیکند ازلابلای ابرها درخشش نوارهای لطیف نور خورشیدی زیبا که همچون دستهای عروسی بسیار ظریف صورتت را نوازش میکند چه زیباست خورشید پس از آن سکوت و تنهایی و تاریکی و تو لحظه ای خیره میمانی گویی طلسم شدی و عاشق خورشید میشوی.بله خورشید زندگیت زیباترین چیز یا کسی که تابحال داشتی که با وجود اون احساس آرامش میکنی زندگیت را روشن و پرنور میکند و هر ثانیه بیشتر عاشقش میشوی.ابرها گاه جلوی انرا مبگیرند و تو مدتها نمیتوانی عشقت را ببینی و دلتنگش میشوی ولی او بالاست بالاتر از آنچه بتوانی بادست ابرها را کناربزنی و طورت زیبایش را که ابرها نوازش و لمس میکنند کنار بزنی تا رخ زببای دلبرت را همیشه در اسمان زندگیت ببینی.وقت میگزرد عاشقتر و بی قرارتر چشم انتظارش میشوی ...تا اینکه غروب میشود و خورشید زیبای زندگیت حتی بدون اینکه خداحافظی کند غروب میکند و پشت کوهها پنهان برای همیشه...گویی اصن خورشید عاشق تو نبود و نورش را نه به تو بلکه کل ادمها و موجودات میتاباند...و تو فقط نظاره گر بودی و پیش خودت رویاها و عشقی زیبا از او ساخته ای.آری باری دیگر خورشید میرود و آن خورشید زندگیت برای ابد در دلت غروب میکند ...آسمان زندگی و دنیای رویاییت که با تخیلت ساخته ای تاریک میشود.هنوز ابرهای سیاه در آسمانند شب و است و تاریکی سکوت و تنهایی و ابرهای سیاه.
این ابرها چه دل تاریکی دارند اسمان تاریک دنیایم را سیاهتر میکنند.و در من حس نفرت بوجود میاید.ولی یکی از شبها و تاریکیها که در عزاب و فکر خورشید قشنگ و بی وفایت هستی نسیمی ملایم صورتت را نوازش میکند چه حس زیبایی.نسیم ابرها را از آسمان بکنار میبرد و آن ابرها شروع بهکباریدن نم نم قطرات باران میکنند و من با لزتی وصف ناپزیر زیر باران قدم میزنم.نه آن ابرهای سیاه زیاد هم سنگدل نیستند چون باران را بمن نشان دادند.
فهمیدم در دل تاربکترینهانیز میتوان زیباترین ارامش را پیدا کرد.و من عاشق باران شدم.باقطرات ریز و نم نم انگار هر یک قطره ات کلمه ای بود که بامن حرف میزد.نترس تو تنها نیستی من کنارتم.هرقطره از آن مرا یاد کلمه ای که قبلا بخورشیدم میگفتم مینداخت م*می کوچولوی من.
و من اسم بارانم را نینی کوچولوی من گزاشتم چون قطراتش کوچک اما قدرتمند پاک و ارامبخش بودند.باران بند امد و ابرها کنار رفتند و ستاره ها و مهتاب نمایان شدند چه عظمتی در دل اسمان شب نهفته که عشق به خورشید مانع از دیدن آنها شده بود.انلحظه فهمیدم که بدون خورشید اسمان زیباییهایش را دارد و هزاران خورشید بزرگتر از خورشیدی که غروب کرد در همه جای اسمان میدرخسند و ستاره ها نمایان شدند.من عاشق ستاره ام شدم ستاره من عین مهتابی که شب تارم را روشن و زیبا میکرد چه روز چه شب انجا بود صبح ظهر عصر شب همیشه نگاهش بمن لبخند زیبایش برلب و کنارم هیچگاه تنهایم نگزاشت...
ستاره جان
باران من
نینی کوچولوی قشنگ و نازم
بیشتر از تعداد کل دانه های شن کل دنیا
بیشتر انچه بتوان شمرد دوستت دارم مهربون
توبدرخش و مهتاب من باش مردت دنیایی
برایت بسازد که حتی در رویاهایت نیز
نمیتوانی تجسمش کنی
عاشقتم ⭐️
امضا : بابک



دلنوشته اول ( بابک ) 
